شهاب الدين احمد سمعانى
621
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
كنيد ، اگر به شماشان فروشيم مخريد . ما عاصيان شكسته دل را در دست قرّائان سرگرفته ننهيم ، گناه ناكرده را ملامت مىكنيد مىترسيد كه معصيت ايشان از رحمت ما زيادت آيد ، يا مىترسيد كه قدرت ما از قهر ايشان عاجز آيد ، يا مىترسيد كه آلودگى ايشان در كمال قدس ما لوثى آرد . علم ما به معصيت ايشان ما را باز نداشت از ايجاد ايشان ، كى باز دارد ما را از رحمت / b 210 / كردن بر ايشان . سرّى است بس عزيز ، در ازل آزال صور مقادير ظاهر گردانيده ، و آيينهء ابد نهاده ، و صور مقادير ازل در وى پيدا كرده ، دشمنان را صورت تقدير هلاك در آيينهء ابد پديد آمده ، و دوستان را صورت تقدير نجات در آيينهء ابد پيدا شده . آن گبرى به نزديك آن عالمى آمد از علماى امّت محمّد - عليه السّلام - از بسيار علما پرسيدهام و جواب نيافتهام اگر جواب به شرط بدهى مسلمان شوم . گفت : بپرس . گفت : الارزاق و الاعمال مقسومة ام لا ؟ روزيها و كردارها مقسوم است يا نه . گفت : بلى مقسوم است . قال : ففيم الكدّ و العناء ، فقال انّها ايضا مقسومة ، فاسلم الرّجل . نه چنان كه سلطان غلامى را ولايتى دهد نام سلطان از خطبه بيرون برند ، نام سلطان مىبرند و غلام ولايت مىدارد . وارد حضرت غيب به نعت مشيّت مىآيد و بنده بندگى مىكند . أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ . اين مشت خاك مقبولان مااند به حكم ازل به قول هيچكس شان ردّ نخواهيم كرد . يعقوب يوسف را در كنار مىپرورد ، برادران غبطت مىبردند ، حيل برساختند تا يوسف را در چاه افكنند 6 . اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً . بدين چاه دنيا فرورويد . يوسف عزيز از كنار پدر عزيز بيرون آمده و به قعر چاه تاريك افتاده 7 . آدم عزيز از كنار لطف جنّت برون آمده و در خاك دنيا افتاده . يوسف مىگويد : چه بايد كرد ؟ روزى چند در اين قعر چاه محبوس مىبايد بود تا كاروان اقبال به سر چاه رسد . فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ . كى بود كه دلو لطف فروگذارند و ترا از قعر چاه ظلمانى بركشند ، آنگه يوسف به آخر عمر با يعقوب بنشيند و قصّهها باز گويد ، نه چنان كه يعقوب در بلاى محبّى خود بود يوسف در بلاى محبوبى خود نبود . يعقوب را هجران و بيت الاحزان ، و يوسف را بند و زندان ، تا آن روز كه محبّ با محبوب بهم بنشينند ، يعقوب حديث هجران مىگويد ، يوسف حديث زندان مىگويد .